امیر گوشی را قطع کرد .... نگاه پرسش گر و نگران بچه ها به او دوخته شده بود: راستش اوضاع خوب نیست! ... دزدا نباید بفهمن که ما توی این اتاق هستیم .... یه داوطلب میخوایم .... همه یک صدا پرسیدند: داوطلب ؟! - بله! یکی باید بره دفتر رئیس خوابگاه و کلید قفل پشت بام رو برداره و در باز کنه! پلیس پشت در منتظره تا وارد ساختمون بشه .... ناگهان در اتاق دوباره و این بار با شدت وحشتناکی به صدا درآمد!! مردی نعره کشید: در و باز کنید و گرنه در و می شکنیم!... دو سه تا از بچه ها، شروع کردند به جیغ کشیدن ... امیر اشهدش را خواند .... لحظه ایی بعد، رگبار گلوله، قفل در را از هم پاشاند ... دزدها هجوم آوردند ....
دیدگاه خود را بنویسید